اصغر دماغ بزرگی داشت و خیلی مهربان بود و باهوش و سختکوش و خوش برخورد و با جنبه و مؤدب و خوش لباس و متین و فروتن و خوش صحبت و باشخصیت و تمیز و مرتب. بچه های محل صداش می کردند اصغر دماغ.
به اندازه کمپوتهایی که برای مریض ها آوردند و همراه مریض ها خوردند، به اندازه «اورجینال» هایی که اوریجینال نبودند، به اندازه اگزوزهایی که در دهان هوا فرو رفتند، به اندازه موتورهایی که مواظب نبودند، به اندازه درختهای ولیعصر که در سکوت از کنار زوجهای نامشروع گذشتند، به اندازه بوقهایی که چراغ سبزها شنیدند و چراغ قرمز نشنید، به اندازه تهران.
ابراز علاقه ات مثل این چسب زخمها بود، که سر چهارراهها که شیشه را کمی می دهی پایین، می اندازند توی ماشین و راه که می افتی طلبکارانه دستشان روی شیشه همراه تو می دوند.